تب بالا
سلام عزیز دل مامان حدود 2 هفته پیش بود فکر کنم 7 آذر 1390 .بعد از ظهر بود که از خونه ی مادر برگشتیم .چون بیرون هوا سرد بود من متوجه نشدم که تب داری دیدم بابا گفت که چقدر صورت غزل داغه منم گفتم نه بابا چیزی نیست اما غافل از اینکه تب داشتی حدود یک ساعت گذشت که متوجه شدم واقعا تب داری .قطره استامینوفن آوردم بهت دادم وگفتم خوب میشی بعد هم با بابا رفتی پایین پیش مامان بزرگ اینا حدود نیم ساعت پایین بودی بعد بابا آوردت بالا دیدم صورتت قرمز قرمزه خیلی ترسیدم به بابا گفتم بیا غزلو ببریم دکتر خطر ناکه اما بابا گفت که دکتر های شب زیاد وارد نیستند صبح میبریمش من هم سریع رفتم تو اینترنت تا راجع به تب یه سری اطلاعات کسب کنم دیدم ن...
نویسنده :
مامان غزل
13:11




